...:سلام
٢۶سالگیم هم دیشب تموم شد،ته کشید.
به همین سادگی ...!
و من امروز ٢٧ سالمه !...
همین...
نانا...
نظرات ()ای زیر و رو کننده ی دل ها و نگاه ها
ای تدبیر کننده ی روز و شب
ای تغییر دهنده ی و احوال
تغییر ده حال ما را به نیکوترین حال ها
آآآآآآآآمــــــــین ...
همین ...
نانا...
نظرات ()سلام : ...
امروز شنبه بود و بعد ۴۴ روز دوباره چلچراغ ؛ به من که خیلی چسبید ...
"شنبه خوب شنبه چلچراغ "
همین ...
نانا ...
نظرات ()
سلام : 40 چراغ توقیف شد !!!... همین خبر دو کلمه ای کافیه واسه اینکه حالمو بگیره ... بدجوری هم حالمو گرفت ... من که هنوز تو شوکم !!!... وای نمیتونم باور کنم ... واقعا چلچراغ توقیف شد !!!...
بالاخره کار خودشونو کردن ...ای وای ... من خوب نیستم ... اصلا چه جوری میتونم خوب باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!آخه چرا ؟؟؟ چی بگم ؟؟؟ نمیدونم چی باید بگم ؟؟؟ فقط میدونم من اصلا الان حالم خوب نیست... اشکام بند نمیاد .... دیگه من بدون چلچراغ ....ای وای ... یعنی چی آخه ؟؟؟؟؟ نمیتونم باور کنم ... نمیخوام باو رکنم ...یعنی واقعا شماره 412 شنبه 29آبان شماره آخرش بود ؟؟؟!!مگه میشه آخه؟؟؟ من حالم خوب نیست اصلا ... ولی نمیدونستم باید چیکار کنم دارم دیوونه میشم تنها جایی که سراغ داشتم اینجا گفتم حداقل اینجا بنویسم ... کلا امروز روز خوبی نبود واسم ...اینم از شب که با این با این خبر دو کلمه اینجوری بهم ریختم ... بابا شوخی نیست من ٩سال تموم باهاش زندگی کردم بهش دل بستم ...آخی ...چه روزایی بودن ... همین... آخه اصلا دیگه چی بگم ؟؟؟ بالاخره کار خودشونو کردن و چلچراغو هم توقیف کردن !!... به همین راحتی و سادگی ...!!!
نظرات ()سلام :...
تـــولــدم مبارک ...
امروز ٣١ فروردینه و من امروز رسما ٢۶ ساله شدما !...
همین ...
نانا...
نظرات ()" تا محرم سال بعد ...
سرهای بریده ،نعش بی سر،دجله
تنها و غریب و بی برادر ،دجله
یک سوی حسین و سوی دگر عباس
یک چشم فرات و چشم دیگر دجله
آغاز محرم است و دل دلی غریب.
این کوچه ها در پناه آسمانی که بین آفتاب و باران وبرف مردد است ، با پرچم های سبز وسیاه که مهمان دست باد شده اند ،با دود اسفند و نوای مرثیه که نمیدانم از کدام سمت می آید ، به یادت می آورد در روزگاری دور - که گاهی چندان نزدیک می شود که تو میتوانی در هوایش نفس بکشی - کسانی که شبیه من و تو بودند ، اما موسیقی ضربان قلبشان همگام بود با آواز بال فرشتگان ،کسانی که زندگی را دوست داشتند ،عاشق می شدند ،لبخند می زدند و دلشان برای آسمان و آب و روشنی تنگ می شد،خواستند که ثابت کنند چیزی فراتر از دلخوشی های ساده ما ،چیزی درخشان تر از همه آنچه که برای داشتنشان به آب و آتش می زنیم ، هنوز در گوشه ای سو سو می زند و آن مفهومی جز حقیقت نیست که تو می توانی به آن دلخوش کنی و در دلت بگویی هستند کسانی که به بهانه اش می ایستند ،می خروشند و به بهانه اش کشته می شوند و من و تو توانش را نداریم ،ما برای ایستادن و فریاد زدن ساخته نشده ایم ...
آغاز محرم است و دل دلی غریب .دل دل که نه ،دلشوره ای عجیب ، هراسی از آنچه که نیستیم، از آنچه که نمی توانیم باشیم . تنها برای تسکین روحمان ،چند روزی به یادشان می افتیم ،اشک می ریزیم ،تا احساس عصیانمان که سالهاست فراموشش کرده ایم ،کمی نفس بکشد و بعد مدفونش کنیم در لا به لای هزار توی ذهنمان ،تا محرم سال بعد ، تا بهانه ای دیگر برای مرور آنچه نیستیم ،تا کوچه ها را دوباره سیاه بپوشانند ،دود اسفند عاشقمان کند ،و صدای مرثیه ای که نمیدانیم از کدام سمت می آید، بغضمان را بشکند . "
...
همین ...
نظرات ()
نظرات ()ســـــــــلام :...
بعد کلی وقت بالاخره اومدم ... راستش تو این مدتم که نبودم اصلا فکر نکن که با سکوتم میخواستم چیزی رو ثابت کنم ... نه اصلا... کلا گفتم یه مدت نیام و ننویسم بهتره، راستشو بخوای خیلی هم حال و حو صله نوشتن نداشتم ... راستش این مدت حوصله خودمم نداشتم ... فقط همین ...اینه که گفتم وقتی حوصله ندارم بیام چی بنویسم ولی همه اینا دلیل نمیشه که تو این مدت که نبودم ،فکر کنی حرفی واسه گفتن نداشتم ... تازشم کلی هم دلم تنگیده شده بود واسه اینجا ...ولی خوب حسش نبود یعنی خسته شدم؛شایدم یه کم هم بی خیال ...نمیدونم؟ اصلا بگذریم مهم اینه که الان اینجام بعد این هم وقت مگه نه؟این واسه خودم خیلی مهمه و اتفاق خوبیه ...
اینقدر حرف نگفته دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم ... اینه که اصلن بهتره که فراموششون کنم چون خودمم گیج میشم بیخیال ... ترجیح میدم از الان و بعدا بنویسم تا از روزایی که گذشت ... هر چند خیلی فراز و نشیب داشتن ها !! واتفاقات عجیب و غریب ... و باور نکردنی ... که هنوزم نتونستم باهاش کنار بیام ...
خوب دیگه فکر میکنم
واسه شروع همین قدر کافیه ؛دلم میخواد دیگه بیامو بنویسم چون این روزا خیلی بیشتر از قبل احتیاج به نوشتن دارم تا خودمو خالی کنم ... البته کو گوش شنوا ؟؟ولی سعی خودمو میکنم که بی حوصلگی و کنار بذارم و بیام... واسه همینم خیلی پر حرفی نمیکنم که بازم حرف واسه گفتن داشته باشم ...
فقط یه چیزی یه جایی یه جمله قشنگ خوندم !... قبلا شنیده بودم ولی این بار خیلی باهاش حال کردم چسبونده شده بود به دیوار منم ازش عکس انداخنتم که بنویسمش اینجا(فکر کن چقدر بی حوصله شدم که حال نداشتم خودکارمو در بیارمو از روش بنویسم !!! ... میگم حس نوشتن ندارم باورت بشه دیگه !!راست گفتما !!چی بگم والا ؟؟به نظرت امیدی هست ؟ ) بگذرم جمله ای بود :
"آرزوهات رو یکجا یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه .....خدا یادش نمیره ؛ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری ؛آرزوی دیروزت بوده ...."
همین ...
نانا ...
نظرات ()سلام :
ما که داریم می میریم از خوشی !!!این روزا خیر سرمون ... ماشالا روز به روزم که داره اوضاعمون بهتر میشه از امنیت و آزادی بگیر تا اوضاع و احوال روحی !!میگم که داریم می میریم از خوشی ... خیر سرشون خبر مرگشون خیر نبینن که به این روزمون انداختن !!!خیلی وقیح و پستن اخه !!! البته مال یه دقیقه شونه !!
من نمیدونم یکی نیست بگه اخه خیر ندیده ها ،اگه ریگی تو کفشتون نیست پس چرا همه راههای ارتباطی رو قطع کردین ؟؟؟!!!!خیلی وقیحن ... خدا ازشون نگذره ... بعد ۶ روز قطعیsms و قطع شدن چپ و راست موبایل ها ،حالا دو روزه که چشمون به قطع شدن یاهو روشن ... !!! به سلامتی ... به به چه خوش میگذره گفتم که داریم می میریم از خوشی چه خوش میگذره تو این مملکت گل و بلبل !!!
خوب یهو بگید بریم بمیریم دیگه راحتتریم واالا ... کودتاست دیگه !!شاخ و دم نداره که !!
تیم ملی مون هم که خدارو شکر مساوی شد و نرفت جام جهانی بهتر (ببین چه به روزمون آوردن که تو این اوضاع از نرفتن تیم ملی مون به جام جهانی خوشحال میشیم ،من به شخصه خودم خیلی ذوق کردم ،اول از دست بند سبزی که بچه های تیم ملی به دستشون بسته بود کلی ذوق کردم ،بعدم از گلی که خوردیم از کره خیلی خوشحال شدم ،اولین باری بو د که تو عمرم آرزو میکردم ایران ببازه ! ولی خوب خدا وکیلی دیشب ناراحت شدما ته دلم از مساوی عربستان و اون کره ...خداییش کار به اوضاع و احوال الان ندارم حیف شد...ولی خوب به نظرم بهترشد اینجوری شد، با این مملکت گل و بلبل همون بهتر که تیم ملیمون جام جهانی نره والا !!
خدا ازشون نگذره ... و خدا خودش بهمون رحم کنه و ایشالا آروم بشه این اوضاع و عوض بشه یعنی میشه برگرده و همه چی رو به راه بشه ایشالا ...
من که این روزا حسابی داغونم ... اگه اینجا هم نبود که دیوونه میشدم ها ...بازم خوبه اینجارو دارم واسه نوشتن و گفتن حرفام ...
فقط همش با خودم فکر میکنم
عجب صبری خدا دارد
واقعا ها !!
همین ...
نانا...
نظرات ()
نظرات ()